دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

خاطرات خودم
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۸  کلمات کلیدی:
روز اول ورود:
به من چه که همسايه ام گرسنه است؟...
امروز بيسکويت نيم خورده ای را از ادوارد آمريکايی گرفتم و گاز زدم ،بو گند الکل می داد ،ولی برای من از بوی نان روستاها بهتر بود.
دختر بچه هاو پسر بچه ها تا پيرزن ها و عفريته های عريان و نيمه عريان،از بچه های روستايی با دستهای ترک خورده و صورت های آفتاب سوختهءمادرانشان،بهتر است.باور نداريد؟...سانيا به من گفت... مگر ميشود دروغ گفته باشد؟؟!!!...
به جای نوشته های خلوت گزين و بچه مثبت و کويری و علی کوچيکه و زينب و سمن و......... قصه ها و رمان هايی را می خوانم و فيلمهايی را ميبينم که شما ها نديده ايد..بسوزيد که نديده ايد!!!... عقب مانده های امّل ...من احساس برتری می کنم ...
ديروز برای لحظه ای موهايم را در آينهءکمپ ديدم، باور کنيد از موهای هنر پيشه های هاليوودی هم بهتر است، اين را نگهبان کمپ با لبخندی به من گفت که اين لبخند را در ايران نديده بودم...
به من چه که پدرم بيمار است ؟؟!!!...مرگ زودرس مادرم به من مربوط نيست،کور می شد دق نمی کرد.....
.....................................................................................
روز آخر توقف:
امروز پری زنگ نزد ولی مهشيد گوشواره هايش را عوض کرد.طلا داد و بدلی گرفت با سيگار و قدری هم......
مادر بزرگم با نوزادش chat می کرد و من عموی مادرم را نوازش کردم .
آه...در اين خشکنای تنهايی،دوچرخهءخيالم در اعماق اقيانوس ها پنچر شد.
باور کنيد در لنجی که به ايتاليا می رفتم، گل سر نسرين شکست ولی لوکوموتيوران حتی در ايستگاه اتوبوس نيش ترمزی هم نزد...
آخ گوشم لهيده شد....