دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

حرف مستقيم
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٤  کلمات کلیدی:
....نميدونم چيه ما از بچگيمون از نصيحت مستقيم بدمون ميومد.هر وقت يکی بهمون ميگفت اينجوری کن يا اونجوری ،لج می کرديم.
.........اگه بابا ، و مامان خدا بيامرزمون چيزی ميگفتن ميخواستيم يه جوری حرفشونو رد کنيم و بگيم حرفتون اشتباس.تازه خودتونم به حرفای خودتون عمل نمی کنين.
...ميدونين،دو سه کلاسی هم که سوات داريم ،رفتيم تو مدرسه و مکتب و از اين جور چيزا اونجا هم معلما ،مای نالوتی رو ميزدن و ميگفتن بينيويس....ميگفتيم زرشک!!!! ميگفتن آدم شو،می گفتيم نيميشيم.
.....هر وخت يکی جوری به در ميزد که ديفال بشنفه و کسی متو جه نشه که منظور ماييم، کمی تا قسمتی سعی ميکرديم دو کلوم نصيحت درو ديفالی رو تو گو ش صاب مرده مون فرو کنيم.
....من از همه نور بالا ها و عرفان نشانها، امام زمونيا، جبهه رفته ها نماز شب خونا و..با خدا نجوا کناش ميخوام اين روحيه مای نالوطی رو بشناسن و متناسب با اين ويژگی مارو آدم کنن.
حالا بلا نسبت مطالب بالا يه قصه هم واسه تون ميگم:
....ما جوون تر که بوديم خيلی شر تر بوديم و دو تا پامونو از پشت به اينور و اونور ميز ديم نميدونم بهش چی ميگن؟ جفتک پرونی؟.......بابای خدا بيامرزمون هر وخ ميخواس نصيحتمون کنه مث قرقی از دستش در ميرفتيم.......د بدو......
....يه روز ابرام سوسکی حالمونو گرفته بود ،اگه بگم زده بود که ....سه ميشه....بگذريم....رو پله ها نزديک طويله نشسته بوديم و تو خودمون بوديم. باباهه مارو گير اوردو د نصيحت هی ميگفت و هی می گفت و هی می گفت....ماهم اصلا حواسمون به اون نبود ديگه(مبصر امروز چو اسمم را خواند...بی خبر داد کشيدم غائب.....رفقايم همگی خنديدند .....که جنون گشته به طفلک غالب....رفقا هيچ نميدانستند ....که من آنجايم ودل جای دگر.....سر آنهاست پی درس و کتاب.....سرمن در پی سودای دگر)...
.....باباهه ميگفت و مابه دمب خرش خيره شده بوديم ،باباهه فکر ميکرد ما تحت تاثير کلومشيمو ما اصلا حواسمون به ابرام نالوطی بود.....يهو بابا گفت خوب قلی هه خوب حرفامو شنيدی ما هم رو صداقتمون گفتيم نه بابا حرفاتو نفهميدم....ولی از وقتی شروع کردی به حرف زدن تا حالا ۱۷ تا مگس رو دمب خرت نشستن و بلند شدن.....من ميشمردمشون....آخ گوشم!!!!!!!!!!! اين اثر تابيدنش بعد از حرفم بود...و ...نشديم که نشديم.....آدم نشديم ديگه...
...ميخوام بگم لوتيا مشتيا شرائط زمانی و مکانی رو واسه نصيحت مای نالوطی در نظر بگيرين و ظرفيت وشرائط سنی مارم داشته باشين.....ما وضعمون خرابه ما نميتونيم مث شما بشيم...انتظارتونو بيارين پايين. شما عارفين و ما غافل.....حالا يک ذره ايمونمونو محکم کنين .....بسه