دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

حرف
ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱۳  کلمات کلیدی:
میگم: چراکفشت را درآوردی ؟ میگه: میخوام پابرهنه بیام وسط حرفت . میگم: من که حرفی نزدم. میگه: باچشمات داری حرف می زنی. میگم: با کی دارم حرف میزنم؟ میگه: باهمه؛ بادرودیوار. میگم: حالا چی دارم میگم؟ میگه: نمیدونم!فقطخواستم تنهایی همه حرفها رو نزنی. میگم:بفرما!بیاباهم حرفاروبزنیم. میگه:نمیشه دونفری حرف بزنیم. میگم: پس چه کار کنیم؟ میگه من حرف میزنم تو گوش کن.؟ میگم به این کار تو چی میگن؟ میگه : مشارکت اجتماعی؛ همکاری مسالمت آمیز