دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

عشق اينوری ،اونوری (۲)
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

عشق اونوری(عرفانی)

قصه بهمنيار و بوعلی سينا رو با ويرايش لاتی براتون می نويسم باشه تا نتيجه ش....
ميگن بوعلی شاگرد خيلی عزيزی داش باسم بهمنيار که بهش گير داده بود، بوعلی جون،استاد عزيز،ازبس تو ماهی و جامع علومی و .....از اينا به نظر من تو پيغمبری،چرا اعلام نمی کنی؟..و..... از اين حرفا...
بوعلی بيچاره هم می گفت:ايول،ما کجا،پيغمبری کجا؟!!...بابا بی خيالش ما که پيغمبر نيستيم و.... از اين صحبتا....
بهمنيار می گفت:نه به خــدا،بابا پيغمبری!!...هم به قيافه ت مياد،هم سواتش رو داری و .....از اين فرمايشات.....
يه شب که برف اومده بود و يخ بندون بود و سگا و گرگا زوزه می کشيدن و هوا پس بود و ....شوفاژشون گازوئيل تموم کرده بود و آب تو لوله ها يخ زده بود،ابوعلی سينا نصف شبی بهمنيار رو بيدار کرد و گفت:بهمنی.......
بهمنيار گفت:جون بهمنی
گفت:تشنمه
بهمنيار گفت:برو از شير آب بخور
گفت:شيرا يخ زده،باهاس بری از سر چشمه واسم آب بياری
بهمنيار گفت:سرده
بوعلی گفت:می دونم
بهمنيار گفت:پس لالا کن تا صبح
بوعلی گفت:آخه دارم می ميرم
گفت:کسی تا حالا از تشنگی نمرده
ــ من دارم می ميرم
ــ زوزه سگا و گرگا رو می شنوی؟...
ــ ....
ــ و....
.....
.....
خلاصه اين بگو ....،اون بگو....
بهمنيار خوش انصاف،نرفت که نرفت
صدای اذان از مسجد بلند شد.
ابوعلی سينا گفت:بهمنيار!موذن رو ميشناسی؟؟!!..
گفت:بله...
گفت:ميدونی خونه ش کجاس؟
گفت: بله
گفت:ميدونی نصف شبی تو چه سرما و با خطر درنده ها خودشو به مسجد رسونده؟
گفت:بله
گفت:چرا اين خطر و سختی رو تحمل کرده؟
گفت:به خاطر خدا
گفت:ببين ايمان به خدا و رسول خدا چه گرمی و حرارتی ميده!!..وقتی ايمان واقعی باشه ...ولی حضرت عالی حتی حاضر نشدی تا چند متری اتاق بری و واسه ما آب بياری!!عشق معنوی به راحتی به کمال نمی رسه و ...................از اين چيزا........

حالا ميخوام بگم،ما چقد تو دلمون واسه خدا،يا آقامون امام زمون حساب جدی واز کرديم؟؟!!!..خالی می بندیم يا جدی می گيم؟؟؟!!!....بهمنياريم يا موذن مسجد؟؟؟؟!!!!!!.....

.........................بی خيالش......................!!!!.......