دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

اين هم يه جور عشقه.....ببينين ميتونين؟1
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:
اين عشق يه آتيش درونيه که آدمو از خود بی خود ميکنه ،....معشوقتو مي بينيش ،دلت ميخوادش ،اما اونو با چشمای دلت ميبينی نه چشم سر ....ولی جا پاهاش
رو با چشم سر ميبينی .
کوه،جنگل،دشت،دريا،صحرا......همه نقش اونن ....ستاره ها ، خورشيد،ماه،و......هر چی رو می بينی به يادش ميفتی اونوقت هوسشو می کنی به سمتش پر می کشی ....ميخوای سوار کهکشان راه شيری بشی و تاب بخوری و بری پيشش ....خوب که نيگاه ميکنی می بينی او که فقط اونجا نيست....همينجاهاست.......ميخوای بری تو آغوشش اگه خوب چشمتو واز کنی می بينی آغوششو باز کرده ......منتظرته ميگه.....بيا!
.....هميشه جلوی چشمته ،هميشه يادش تو وجودته ....وقتی نيگاه ميکنی می بينی از رگ قلبت هم بهت نزديک تره اونوخت باهاش صحبت ميکنی اونم جوابتو ميده باهات نجوا ميکنه....آخه اون در آغوش توهه......بعد احساس ميکنی همه چی رو داری آخه اونو که داشته باشی همه چيزو داری.....
....بندی به گردنت ميندازه که بند عشقه،بند بندگيه ولی بند آزاديه !بند آزادی از همه تعلقات و بندگی فقط به معشوق......اون تورو با اين بند ش به سمت خودش ميکشه ....هر جا ميخواد هر جور بخواد......به خاطرش ميشينی ميخوابی شعر ميگی ....حرف ميزنی نجوا ميکنی .....آواز ميخونی.....با مردم زندگی می کنی به مردم عشق ميورزي و.....
...حرفی رو ميزنی که اون بخواد کاری رو ميکنی که اون ميخواد راهی رو ميری که اون گفته.....
آخه ديگه تو خودت نيستی تو از اونی اونم تورو جلوه ای از خودش می بينه از هم جدا نيستين....
ميکشندت...مثله ت ميکنن...به دارت ميکشن....سنگ ميذارن به سينه ت.....به چه جرمی؟......عشق.......بازم دستت رو از اون بر نمیداری.....
به یادش که میفتی حالت بهجت بهت دست میده،نشاط پیدا میکنی،از غم آزاد میشی،شادشاد،....شایدم همون لحظه هاس که میخوای مث بچه ها لی لی کنی و هر لحظه به سمتش بری.....قهقهه مستانه و.......فریاد های شادمانه.......
ادامه داره..........