دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

خواسگاری۲
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٩  کلمات کلیدی:
اسمال تيغی هم از اون عزبای تشکيلات ماس
يه روز سر درد جيگرش واز شده بودو دبگو......ميگف:زيربازارچه يه دختری بود عاقل و معقول و ....همين که زير بازارچه پيداش ميشد دل ما گمبی صدا می داد ....چن بار خواستيم دنبالش راه بيفتيم و يه گوشه ای بهش بگيم آبجی نوکرتيم.....مگه نوکر نميخوای؟ولی شرم لوطی گريمون اجازه نميداد که با دختر مردم از اين حرفا بزنيم....ضمن اين که حالا به کسی نگين،از باباشم می ترسيديم........تا اين که درد دلمونو به رقی خانوم همسايه گفتيم تا فکری واسه ما بکنه تا جونمون در نياد .....رقی خانوم به ننه خانومه گفت که اسمالی ميخواد غلوميتونو بکنه ولی اونا از خونواده های کله گنده بودن ۷چشتون روز بد نبينه چن ماه مارو چرخوندن تا بالاخره رامون دادن که بريم خواسگاری.....اما وختی رو تعيين کردن مام که دل تو دلمون نبود روزی چن بار ملق ميزديم و همش زنجيرو دور انگوشتمون ميچرخونديم و به قول امروزيا مسترب بوديم تايه روز رقی خانوم که نور به قبرش بباره به حاجيتون گف:اسی خدا ننه تو بيامرزه من جای ننه ت ميام ولی با اين ريخت و قيافه بيای اوضا سه ميشه.....باهاس حمومی بری ...به سر و کله ت هم برسی ...يه نيمساعاتی هم برات بگم اونجا چه کارايی بکنی و چی بگی و از اين حرفا ....مام گفتيم نوکرتيم خاله قربونتيم ،آتيش سر قليونتيم هرچی بگی گوش ميکنيم ....خلاصه يه کلاس واسه مگذاش که چهجوری لباس بپوشيم و چه جوری راه بريم و چه جوری گف برنيم و چهجوری اونجا جلوی شيکم صاب مرده مونو بگيريم.
مام همه شو گوش کرديم ......تا اونروز....آخ......اينجا اشکای چش اسی دل صاب مرده مای دشنه کش رم به درد اورد......تا ادامه دادکه:
ائنروز اصغر سلمونی کلی کله مونو آلامد کردو عطر و بو به خودمون زديم و با لبا س عاريه ای قيافه آدم سوسولا رو گرفتيم و رفتيم خونه طرف......دلمون گرمب گرمب صدا ميداد و ميخواس از جاش در بياد....درو زديم و اونام باروی گشاده درو رومون واز کردن....دهنم خوشک شده بود تا بيخ گوشم گر گرفته بود.....آخه خوب تحويلمون گرفتن......تا خانومی اومد و به چشم خواهری زير چشی چن تا نيگاه انداختيم ،خيلی خوشمون اومد اونم با لبخندش نشون ميداد که بدش نمياد مارو به غلومی بپذيره تا اين که چای و شيرينی و ميوه و.......همه رو خورديم وگل گفتيم و شنفتيم......بعدشم باباش گف ايشالله استخاره ميگيريم و تا چن روز ديگه جواب ميديم .....۳ شب نخوابيديم ودل تو دلمون نبود.....تا به رقی خانوم گفتيم،خاله داريم ميميريم ....يه خبری بگير...رفت و برگشت ديديم گوشه چشش تره ......تا اينو ديديم بنددلمون پاره شد فهميديم خبراييه......هر چی گفتيم رقی خانوم چی شد؟ طفره ميرفت....تا اين که به سيبيل شو هرش قسم داديم،گفت...آخه خاله چی بگم؟ جوابمون کردن......مث اين که دنيارو رو سر ما خراب کردن.......گفتم آخه واسه چی؟گفت خاله ،من واست کلا س نذاشتم ؟نگفتم چيکارا بکن،چيکارا نکن؟گفتم چرا....گفت آخه تو چای رو قند توش زدی بعدشم با نعلبکی خوردی.....گفتم واسه همين مارو رد کردن؟ گفت آره.....دو دستی زدم تو سرم و از اون موقع قيد زن گرفتنو زدم تا حالا که نوچه مشتی قلی عزيزم.......گفتيم دختره چی شد؟ گفت داره با شوهر معتاد بی غيرتش که مبادی آداب بوده ميسوزه و ميسازه........
خوب فکر می کنين ما بايد چی می گفتيم؟معلومه ديگه...........بی خيالش......زت زياد