دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

خواسگاری۴
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۸  کلمات کلیدی:
راسش اگه حاجيتون بخواد اين قضيه خواسگاريارو ادامه بده قدچلچراغ عمه خانوم* طول ميکشه ....اونوخ ما نيميدونيم شما خسته ميشين؟يااز سرگذشت غم انگيز لوطی جماعت پر غصه ميشين......
به هر حال اگه نميخواين بگين اين موضوع رو ولش ميکنيم و چاخان پاخان های ديگه ای رو شوروع می کنيم!!!!!!!!
حالا بخواين و نخواين اين يکی رو ببينين تا بعد.
ايرج يه کتی از مشتيای با حال بود که يه کم سوات موات هم داش اما تحت تاثير مامان و آبجی مريمش به قول امروزيا فناتيک بود . اين ذليل مرده ايراندخت خانوم دختر آمهدی مسگررو ميخواس که اوشون هم ماشالله سوات داشت و ميرف سرکار و تو اداره جات تایپ ميکرد و مجله ميخوند و بافتنی می بافت.......ظاهرا ايراندخت خانوم هم از اين ايری جون ما بدش نميومد و ايول......
سور وسات خواسگاری رديف شد.ما هم که منتظر نی نای نی نای بوديم شب و روز رد موضوع رو ميگرفتيم. اما بر عکس خواسگاری ما بيسواتا که معمولا همون جلسه اول به آخر خط ميرسيد و اينوری يا اونوری ميشد ،مال اين بيچاره کشيد به جلسه بعد که ای بابا بايد با هم حرف بزنيم تا بيبينيم فکرامون يکيه يا نه.......حالا بيا و درسش کن!......يه هو هم ديديم قرار بعديو گذاشتن و ايری جون ما کلی موهاش رو آلا گارسون کردو عطر شابدولعظيمی و ........ايول...
شب کذایی دل تو دلمون نبود ،خوابمون نبرد تا خبر پيروزيش رو بياره و همون نصف شبی بزنيم زير آوازو يه کم شنگول شيم .....آخه ميدونين تو عالم مشتی گری ريفيق تا قد جون عزيزه ،اگه اون شنگول بشه تو هم باهاش شاداب ميشی ،ميخندی،......اگرم ناراحت بشه ،تو هم عزا ميگيری و......
ساعتای ۱۱ بود که ديديم ايری جون سيبيلاش افتاده بود پايين،انگار ميخواس با سيبيلاش کوچه رو جارو کنه....بنددلمون پاره شد. آخه فهميديم اوضاع سه شده و هوا پسه......
شب رو سر به سرش نذاشتيم،تا دو سه روز هم از خونه بيرون نيومد تا بالاخره رفتيم سراغش و ......با کلی قربون صدقه رفتن زبونش رووا کرديم.....فهميديم ،آره ايشوت ميخواستن خانومشون حتما خونه دار باشن و سر کار نرن .از همون جلسه اول هم يه کتی قضيه رو مطرح کردن.خانومی هم يک نه به گندگی کلاه ما به ايری جون گفتن و سيبيلشونو آويزون کردن.
اين عروسی هم سر نگرفت و شيکم صاب مرده مااز عزا در نيومد .ولی ايراندخت خانوم شدن زن پسر آتقی عطار محل و زندگی خوبی داشتن .....بعد از مدتی هم بچه دار شدن ومرخصی بدون حقوق گرفتن و نشستن يکی دوسالی تو خونه و بچه شونو بزرگ کردن تا مهد کودک و دوباره رفتن سرکار....ايری جون ميگفت منم نگران بزرگ شدن بچه بودم اگه ميدونستم اين جور هم ميشه گير نميدادم ولی حالا که نشد ......
ايشالله بعد از اين که حاجيتون بااجازه فاطی خانوم واسه خودش کاری کرد ،فکری هم به حال ايری جون ميکنه ....به شرط اين که يارو بفهمه زمونه عوض شده و خانوما يه جور ديگه هستن ويه جور ديگه بايد باهاشون گف زد.......البته يواشکی بگم ماهم بلت نيستيم......
بی خيالش......زت زياد
* چلچراغ عمه خانوم
ضمنا اين علی آقا هم از دوستای حاجيتون هس که وبلاگگل نرگسرو راه انداخته ...آدم جدی هم هست و ميخواد شعراشو رو کنه احوالی ازش بپرسين بد نيس.....تا ماهم هزينه آگهی تبليغاتيش رو ازش بگيريم