دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

کدخدا
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٩  کلمات کلیدی:
ميدونين که مادهاتی هستيم و دوره گرد و اسممون قلی هه و با قپان سرو کارداشتيم و دشنه هم ابزار کارمونه .....حلا ميخوام يه موضوع از قدیما تو دهات بگم.
يه روز بچه بوديم(شايد ۶ ماه داشتيم) داشتيم با دشنه بابامون تمرين ميکرديم که ديديم سوصدااز کوچه بلنده....بدو خودمونورسونديم وسط معرکه ديديم به هه ....يه عده جمعن و دارن بر عليه کد خدا سرو صدا ميکنن و بد وبيراه ميگن.....اينا کيا بودن؟
۱)يه سری از بچه جوونای ده که ده رو با ده بالايی و اونورتری مقايسه ميکردن و ميگفتن ما از اونا عقب مونديم وقتی هم به کدخدا گفتيم جوابمونو داد قانع نشديم......ما آزادی بیشتر واونجوری میخوایم ....
۲)چند تا بچه محل که کمی سروگوششون می جنبيد و رفته بودن دنبال صفا و نميدونم زهر ماری و از اين چيزا و کدخدا حالشونو گرفته بود.اونا هم دنبال خواسته های خودشون بودن...آزادی اما یه جور دیگه ش
۳)چند تا لوطی که از کدخدا باج خواسته بودن و باج نداده بود.آزادی در باج گیری رو میخواستن ......
۴)چندتا از نوکرای کدخدای قبلی که تو اين دوره مشکل پيدا کرده بودن.
۵)بچه های مش عزت که ميخواست کدخدا بشه و نشده بود.
۶)چندتا از فاميلای کدخدای قبلی که فرار کرده بود و رفته بود ده بغلی
۷)عده ای تماشاچی که از حرفای تند معترضين داغ کرده بودن و ميگفتن حق با ايناست......
۸)عده ای تماشاچی که ميگفتن والله چه عرض کنيم.....هم اینوریا یه جورایی درس میگن و هم کدخدا و اطرافیاش یه جورایی حق دارن.
۹)عده ای از طرفدارای کدخدای فعلی که بر عليه مخالفا وارد عمل شده بودن
۱۰)داروغه و عواملش که مونده بودن با اين دعوای خونوادگی چه کنن
۱۱)........
تا اونجايی که يادمونه دعوا شد ولی بعدش.......غريبه هاش و طرفدارای کدخدای قبلی که دوباره رفتن تو ده بغلی و .......
خودی ها بزن بزن کردن....برادر داداشش رو زد عمه خانوم هم خاله خانباجيش رو.....
کدخدا سر جاش بود و ميگفت اگه بچه هام کمی آرومتر اومده بودن جلو و حرفاشونو بازبون ديگه ای زده بودن مشکلات بهتر حل شده بود وده آباد شده بود و........
جوونا ميگفتن اگه درست و بازبون خوش با ما صحبت می شد و مارو قانع کرده بودن وضع بهتر بود تازه میتونستن از انرژی ما استفاده کنن و از فکرمون بهتر بهره ببرن تا ده آباد تر بشه......
سرعمه گلی من شکسته بود....سه چرخه ام ۲تا چرخش تاب برداشته بود....شيشه مغازه بابام خورد شده بود.......
والله نميدونم چی بگم؟از نوشته های اينجوری عده ای خوششون نمياد.حتما بايد تند و عصبانی بنويسی اونم اونجوری که اونا ميخوان.....که از من بر نمياد......
خوب پس بهترين انگی که اينوريا می چسبونن سازشکاره و محترمانه ترين انگی که اونوريا می چسبونن وابسته ........ بالاخره ماآدم حسابی نيستيم.
دلم به حال خاتمی می سوزه....خيلی مظلومه .فحش خورش هم ملس.....
اینو میدونم که اگه اون جمعیت همدیگه رو درست میشناختند و از هدفهای بغل دستی شون آگاه بودن یه روش دیگه عمل میکردن.....اطرافیای کدخدا هم اگه با جوونا با زبون دیگه ای حرف میزدن ،بچه ها یه جوردیگه میومدن وسط......
ماکه از ۶ ماهگی دشنه می کشیدیم و راه میرفتیم و حرفارو میشنیدیم و.....گیج تشریف داریم.
پس.......بی خيالش ....زت زياد