دوره گرد

دلنوشته های يه مشتي وقت تنهايی زير گذر وقتی كه همه لوتی گريهای گذشته رو بر بادرفته می بينه

کاشکی
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠  کلمات کلیدی:

سلوم

مام از ولايت برگشتيم......بعضيارو ديديم و بعضيام نخواستن آفتابی بشن و عده ای هم که بيخيالش.......

يه مشتی بود تو محل که مرجع درد جيگر همه دردمندا بود ،ديدمش.....خواب از چشاش رفته بود،دلش گرفته بود و چشاش زار ميزد ،گفتم مشتی چته؟گفت.....بهرام که گور می گرفتی همه عمر........ديدی که چه گونه گور ،بهرام گرفت؟قصه گرفتاريش رو گفت،.....ذلم درد گرفت .....راستش چن بار دلم خواست زار بزنم ولی حرمت سيبيلو نيگرداشتم.......ياد صفربيگ افتادم که ميگفت:در جوانی يک تنه هزار تا قافله رو لخت کردم......حالا خواستم ببينم ميشه ،ميتونم يک قافله رو سالم به مقصد برسونم ،.....که نشد.....

قافله عمرم،ظرف جانم ترک خورد......بچه ها بيايين براش دعا کنيم.....

اما ،بانو کاش بودی و مژگان چشمم را بر پاهايت نوازش ميدادم ،از ديدگان کم سويم چنان اشک ميريختم تا شايد آبله های پايت را شستشو دهم ،کاش همه قلبم را از سينه در می آوردم و نثار گام های راه شناست ميکردم......کاش از لبهای در افشانت نوای ملکوتی عشق را می شنيدم و راه را می جستم ،کاش ترا می ديدم،کاش می شناختمت ،کاش درکت ميکردم.....کاش صف دوستانت از دشمنانت کاملا جدا بود تا دشنه ام به خطا نمی رفت و آنگاه........

بانو جوانهارادرياب،قلبهای پاکشان ترا ميجويد هرچند تند باد حوادث کم و بيش به بيراهه شان کشد اما ترا ميخواهند و ميجويند.......راهشان بنما تاترا بکاوند.....بيابند،........و دستم را در اين بحران بگير که هرچند........ولی جوان مينمايم