خواسگاری ۳

موشی فرفره هم از نوچه هاس که صبح تا شب بيخ دلمون نشسته.دسمالش تو دسش می چرخه ولی به جای سوت زدن،آه ميکشه.
اين ذليل هم از اون بدبخت هاس.می گه:
شهين خانوم اهل محلمون بود که ايول داشت،اخلاقش،رفتارش،خلاصه هروخ ما نگاش ميکرديم(زير چشمی به چشم خواهری!)لپاش گل مينداخت که نگو.ماهم قند تو دلمون شربت می شد.
آخرش ننه مونو راضی کرديم و رفتيم خواسگاری اينا.يه دسته گل گرفته بوديم اين هوا!،شرقش با سبيل راستمون،غربش با سبيل چپمون برابری می کرد.
خونواده اون،اون طرف نشسته بودن و خونواده ما هم اون طرف تر. يه کم بحث و خوش و بش و از سياست و گرونی گفتيم. تا آخرش عمو سبيل ما گفت:از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است(شايدم خشک تر)،ننه ما هم گفت:راستش اومديم ببينيم اگه بشه پسرمونو به غلوميتون بپذيرين. ما راستش کمی به ريختمون برخورد،ما و غلوم شدن؟؟!!...اومديم بگيم عمراْ!! که آبجی عزت دستشو زد بيخ دندمون گفت:خفه خون بگير بچه!اينا رسوماته.
....خلاصه،ننه بزرگ شهين خانومي گفت:حالا آقا موشی دراومدشون چه قده؟؟
ننه مون گفت:راستيتش،آب باريکه مستمری باباش که به من ميرسه که کمک خرجيمونه،خودش هم ماهی ۶۰ هزارتايی داره،منم زير بال و پرشونو می گيرم.
ديدم ننه بزرگ گفتش:بابا با اين پولا که نميشه دختر مردم رو اداره کرد!!!
ننه مون گفت: ما ها همه مون همينجوری عروس شديم و ساختيم،با کم و زيادش راه اومديم تا آقامون تونست زندگيش رو اداره کنه...
بالاخره عروسی سرگرفت و شهين اومد خونه مون.
راستی يه پارچه خانوم بود،کلی فهميده بود،همش ميگفت:موشی جون،باج گيری بده،زورگيری عيبه،من نون خالی می خورم ولی نون حروم نه.
مدتی هم که شاگرد غضنفر اينا شده بودم،می گفت:موشی،بدترين کار خيانت به اوساس،مال حلال،آدمو خوشبخت ميکنه، حرص،آدمو دزد ميکنه،بعدشم خواب چش آدمو می گيره و....
شنفته بودم که زنها،شوهراشون رو ميسازن، با رفتارشون راه زندگی رو بهش نشون ميدن،با زياده خواهی دزد و حقه بازش می کنن،با قناعت چشم و دل پاکش می کنن!.ولی نديده بودم.شهين از اونايی بود که منو از دام صد تا قاچاقچی و دزدای علنی و غير علنی در آورد.
..اينجا بود که هق هق موشی بازارچه رو به لرزه در آورد.
آخه فردا چهلم شهين خانومه که سرطان فرستادش به اون دنيا...

....زت زياد....

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دكتر سعيد

سلام....خدا رحمت کنه شهين خانوم رو.....چطوری پهلوان....ديگه سراغمون رو نميگيری....قسمت نهم داستان عاشق آماده است دوست داشتی سر بزن......عزت زياد

ساناز

سلام . واقعا عالی بود . هيچ موجودی مثل زن باگذشت و فداکار نيست . اينو بدون . موفق باشی .

مجتبي

خداوند رحمتش کناد...(ای زن ذليل ها...!!!) نوچه ها رو گفتما...يه وقت سود تفاهم!!! نشه!

پريا

سلام .. آخی ... هميشه خوبا زود ميرن .... من خوبم بابايی .. راستی.. دوشنبه اول ماه شد .. و روز خيريه و کمک به مستمندان ...... موفق باشی

سيد محسن

اي‌ مؤ‌منان، وقت‌ تنگ‌ است؛ دل‌ها را زنده‌ كنيد‌‌ اَلَمْ يَأن ِلِلَّذِينَ ءامَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَ‌ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ (سوره حديد آيه 16) آيا مؤ‌منان‌ را وقت‌ آن‌ نرسيده‌ است‌ كه‌ دل‌هايشان‌ به‌ ياد خدا و براي‌ آنچه‌ از حق‌ نازل‌ شده‌ است‌ خاشع‌ شود؟