کاشکی ،.....اون روز ها

بيش از چل و اندی سال پيش همچوروزايی حاجيتون با لباس ننه دوخته،کيف پارچه ای آبجی دوخته،دفتر و قلم و.........رفت مدرسه(بگين ايول)..........اون روزااين مشتی ،مردنی بود و.....مدرسه ش از خونه ش ۲۰ دقيقه دور بود،سرويس و تاکسی نبود،بابا و مامان با آدم نميومدن برسوننش به مدرسه ،کتک خوردن تو کوچه هر لحظه رو شاخش بود ...ساختمونی باحياط وسط وچارطرف بنا،باايوونای ۵/۱ متری و بچه های گنده،قدهای نردبونی و هيکلای بوم غلطونی......دبستانا اونوقتا ۶ ساله بود وبچه ها محدوديت سنی نداشتن هی رفوزه ميشدن (ايول داره)وبازم بيرونشون نميکردن.....بعضی ازبچه های کلاس شيشم ريش و سيبيل در مياوردن ،تو کوچه هم ريزه ميزه هارو ميزدن(مارو ؟ابداکی جرات ميکرد مشتی رو بزنه؟جز همه).....خيلی از بچه هااز فقرشون دفتر مشقاشونو با مداد پاککن پاک(پاک يادت نره) ميکردن تا ۱ بار ديگه از دفتره استفاده کنن و مقش بينويسن.....مدير وناظم با شلاقهای چرمی که خاص حيوون و اسب بود (دوراز جون مشتی)تو حياط راه ميرفتن،معلمها هم با خط کش زدن کف دست و گذاشتن مداد لای انگشتا تنبيه ميکردن،شاگرد تنبلا رو فلک ميکردن،ميخوابوندن روی نيمکت و سر صف با شلاق روی باسنشون ميزدن......يا کلاه بوقی که روش عکس خر چسبونده بودن دور مدرسه ميچرخوندن و آبروشونو ميبردن،معلم کلاس اول من يک مرد اخمو بود که پسر خاله مادرم بود،شاگرد موفق مدرسه بودم ولی يادم نمياد تا کلاس سوم جايزه گرفته باشم(آخه اين مدرسه پولش کجا بود که فرت و فرت جايزه بده؟اصلا از اين رسما نبود)،مديرمونو دوس داشتيم ولی مثه چی ازش ميترسيديم،تو کوچه هم اگه ميديدن بازی ميکنيم ماروروونه خونه ميکردن،اونم با تشر.........بچه برگمشو خونه تون ........مدرسه مونم صبح و عصر بود،بايد ۸ ميرفتيم تا ۱۲ ،بعد ميومديم خونه ناهارو دوباره ۲تا ۴ ميرفتيم مدرسه.......اينجوری آدمها بهتر ساخته ميشدن مگه نه؟

دلم هوای کوچه های خاکی وتنگ و پس کوچه های محله های يزدرو کرده،دلم هوای يک بوسه مادرم،يک شوخی پدرم،کتک خوردن از داداش بزرگتر و کتک زدن خواهر بزرگتر!(خيلی رودارم نه؟آخه خودش جلوی بچه هاش و دومادش هی بهم ميگه يادته منو که ۴ سال ازت بزرگتر بودم چه جوری ميزدی؟)..... و نوازشهای خواهرهای بزرگترترم کرده،خدا مرده هاشونو ،خصوصا والدين ومعلما بيامرزه،زنده هاشونم توفيق بده.........اگه فرصت شد بعدا از معلمی که بيشترين کتک را به من زد و يک معلم زردشتی که بيشترين محبت را به من کرد و هر دوتاشون تو درس خوندنم خيلی موثر بودن ميگم ولی بازم بدونين،حاجيتون بيسواته........بيخيالش.........زت زياد

/ 47 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hajreza

با سلام بر شما ، وب لاگ حاج رضا با عنوان " دينداری در زمان حاضر مانند نگه داشتن آتشی در کف دست است "به روز شد خوشحال می شوم با حضور صميمانه خود مرا با ارئه نظراتتان راهنمايی فرماييد.در پناه حق

حمید

سلام. عيدتون مبارک. موفق باشيد.

مجنون عشق

سلام مبعث مبارک.ببخشيد دير اومدم .اگر دير امدم مجروح بودم...اسير خودم بودم.يا حق

mamaly_sia

بسمه تعالی .........سلام دوست عزيز ، حال و احوال چطوره . مطابق سنتی که در بين دوستان در پرشين بلاگ است خدمت رسيدم و از ديدن وبلاگتون خوشحال و از مطالب شما بهره مند شدم ............ عيد مبعث مبارک ........ زت زياد ......... يا حق.

kasra

سلام.همه ما به نوعی اسير نوستالژی خوش گذشته هستيم.ممنون از اينکه يکبار ديگه ما را به ياد دوران خوش بچگی انداختيد.به ما هم سری بزنيد.کسري

ليدا

دل من گرفته زينجا .... هوس سفر نداری ؟ زغبار اين بيابان ؟؟؟

shadmehr

سلام عزيزم من لينک وب لاگ شما را قرار دادم خوشحال مي شوم شما هم لينک من را قرار دهيد مرسي شادمهر (گروه خاک انداز)

مهران

يادش به خير. سال اول دبستان منو بابام گذاشت مدرسه و گفت که عصر مياد دنبالم. ولی يادش رفت... و من از اون روز به بعد دقيقا سی سال درس خوندم!