دلم گرفته

حرفم نمياد
....ولی نميدونم چرا توی اين صحنه هستی همه مون حسين حسين ميگيم....شيعه ها و سنی های عاشق اهلبيت رو ميگم ....ولی حسينی عمل نمی کنيم
....اين روزا دلم واسه حضرت سجاد درد می گيره....
...زينب رل اصليش تو سفر داره تموم ميشه ونوبت تبليغش تو شهر وديارشه ولی......
....نقش امام جديددردوران اختناق....وای چه سخته.....
....چرا واسه حسين گريه رو ادامه بدم؟او که توی بهشته....پیش باباش....فاطمه....جدش......اصحابش.........نقش اولو عالی بازی کرده ......همهمه مردمو نمی بينين؟......
....گريه م مال جوونيه که امامت تو دوره سياه ....... مبارزه مخفی با سختی و مشقت رو بايد شروع کنه......
....راستی يک قطره اشک هم نثاردردهای دل جابربن عبدالله انصاری....
.....هيچی ديگه نمياد....من چی بگم؟تو عرصه اهلبيت چی ميتونم بگم؟
....بايد برم همون دنبال الافی وولگردی زير بازارچه......ما واسه معنويت ساخته نشديم ...يعنی نميتونيم.....فاصله مون تافهم عشق بينهايته.....دامن عشق و ساغر و ساقی برامون دست نيافتنيه.....ما قلی حسابی نيستيم....قبلا هم گفتيم ما قلی عاشق نيستيم ....قلی غافليم ديگه.....ادای آدمای عاشق و مستو در مياریم ولی چيزی بارمون نيس.....خدا جون خودت بيدارمون کن.

/ 59 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

سلام دوست خوب... از این که به وبلاگم سر میزنی ممنونم...به نظر من یک آدم عاشقبیشه فقط میتونه اینهمه قشنگ بنویسه از درد. از زینب.از...و بیامهای امید دهنده برا دوستای تازه واردش بزاره.........حق یارتان باد

سيد مرتضی

سلام دفعه اولی که میام اینجا اميدوارم موفق باشی به منم سر بزن خوشحال ميشم در مورد جلسه ما اگه سوالی داشتید میل بزنید حتما جواب می دم التماس دعا یا علي

امير

سلام آقا. حرف حساب جواب نداره كه!

FATEMEH

يه وبی مسابقه گذاشته بود برای به تصوير كشيدن شما ( با نوشتار و يا طراحی و... ) بنده شمارو كشيدم اما اون وبلاگو گم كردم :( چاره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عمه خانوم

ميدونم غمت از اهل بيته حاجي ...تو اين جور حالتو منو تنها نذار و دعا كن و ياد .......

احسان

سلام قلی‌جان. اين الدوری٬ نمايندهء عراق تو سازمان ملل هم که تو زرد از آب دراومد. امروز اخبار گفت برای ادامه کارش اعلام آمادگی کرده. هيچوقت از اين جور آدمها تعريف نکن. ارزششو ندارن.

ali

بچه جون يه تکون به خودت بده...مطلبتو نو کن

احسان

آقا .........قلی يزدی چه صيغه ايه ديگه.....البته کلاغا از اون طرفا خبر آوردن..................فعلن زت زياد

خلوت گزيده

چه مي توانم بگويم...اصلا نميدانم با چه رويي دارم اينها را مي نويسم...بعد از مدتها امده ام پشت اين لوح شيشه اي و چيزي نمي بينم باز جز اين محبت و چيزي ندارم كه بگويم جز شرمندگي...نمي داني چه حالي شدم وقتي نوشته ات را خواندم...نوشته ات انگار اين لوح...اين شيشه را شكست و به درونم...به قلبم ...جاري شد...«اميدوارم قلبم بي آنكه ترك بخورد تاب بياورد»...محبت تو...بخشش قلب تو به من...خيلي بيشتر از لياقت من است...كاش مي توانستم جبران كنم...كاش مي توانستم جبران كنم...